تبليغاتX
زندگی،یگدنز
 شعري از استاد عزيزم سيد مهدي موسوي

مثل دیوانه زل زدم به خودم

گریه هایم شبیه لبخند است

چقدَر شب رسیده تا مغزم

چقدَر روزهای ما گند است!

من که مفتم! اگرچه ارزانتر!!

راستی قیمت شما چند است؟!

 

از تو در حال منفجر شدنم

در سرم بمب ساعتی دارم

شب که خوابم نمی برد تا صبح

صبح، سردرد لعنتی دارم

همه از پشت خنجرم زده اند

دوستانی خجالتی دارم!!

 

قصّه ی عشق من به آدم ها

قصّه ی موریانه و چوب است

زندگی می کنم به خاطر مرگ

دست هایم به هیچ، مصلوب است!

قهوه و اشک... قهوه و سیگار...

راستی حال مادرت خوب است؟!

 

اوّل قصّه ات یکی بودم

بعد، آنکه نبود خواهم شد

گریه کردی و گریه خواهم کرد

دیر بودی و زود خواهم شد

مثل سیگار اوّلت هستم

تا ته ِ قصّه دود خواهم شد

 

مادرم روبروی تلویزیون

پدرم شاهنامه می خواند

چه کسی گریه می کند تا صبح؟!

چه کسی در اتاق می ماند؟!

هیچ کس ظاهرا ً نمی فهمد!

هیچ کس واقعا ً نمی داند!!

 

دیدن ِ فیلم روی تخت کسی

خواب بر روی صندلی و کتاب

انتظار ِ مجوّز ِ یک شعر

دادن ِ گوسفند با قصّاب!!

- «آخر داستان چه خواهد شد؟!»

خفه شو عشق من! بگیر و بخواب!!

 

مثل یک گرگ ِ زخم خورده شده

ردّ پای به جا گذاشته ات

کرم افتاده است و خشک شده

مغز من با درخت کاشته ات!

از سرم دست برنمی دارند

خاطرات ِ خوش ِ نداشته ات

 

سهم من چیست غیر گریه و شعر

بین «یک روز خوب» و «بالأخره»!

تا خود ِ صبح، خواب و بیداری

زل زدن توی چشم یک حشره

مشت هایم به بالش ِ بی پر!

گریه زیر پتوی یک نفره

 

با خودت حرف می زنی گاهی

مثل دیوانه ها بلند، بلند...

چونکه تنهاتر از خودت هستی

همه از چشم هات می ترسند

پس به کابوسشان ادامه نده

پس به این بغض ها بگیر و بخند

 

ساده بودیم و سخت بر ما رفت

خوب بودیم و زندگی بد شد

آنکه باید به دادمان برسد

آمد و از کنارمان رد شد!

هیچ کس واقعا ً نمی داند

آخر داستان چه خواهد شد!

 

صبح تا عصر کار و کار و کار

لذت درد در فراموشی

به کسی که نبوده زنگ زدن

گریه ات با صدای خاموشی

غصّه ی آخرین خداحافظ

حسرت ِ اوّلین هماغوشی

 

از هرآنچه که هست بیزاری

از هرآنچه که نیست دلگیری

از زبان و زمان گریخته ای

مثل دیوانه های زنجیری

همه ی دلخوشیت یک چیز است:

اینکه پایان قصّه می میری...

|+| نوشته شده توسط یک نفر شورشی در یکشنبه پنجم دی 1389  |
 رد پاي نيستي

دارم هرز ميشم مثل يه گياه هرزه كه واسه زندگي خودشو به اين و اون ميچسبونه و از هوا و غذاي اونا استفاده ميكنه. از خودم بدم مياد و ازين زندگي كه هر روز با لعنت و نفرين شروع ميشه و هيچ اميدي به شبش نيست.ازين بلاتكليفي ها و بي هدفي ها خسته شدم، اونقدر زندگيم به ورطه ي نابودي كشيده شده كه هر روز آرزوي مرگ ميكنم.

وقتي غذا ميخورم ميدونم اين غذا كيا رو سير ميكنه (كرم هاي تو سرمو) بايد غذا بخورم تا بيشتر ازين از سرم تغذيه نكنن. همش احساس ميكنم كه هر لحظه ممكنه از چشمو بيني و گوشم بيان بيرون، واي چه افتضاحي ميشه، البته شايد اون موقع يه نفر حالش از وجود من به هم بخوره و از ترس اين كه مبادا كرم هاي تنم ، تن پاك و بيگناه اونو لمس كنن،بياد و منو خلاصم كنه

من يه گوشه نشستم و دارم با انگشتام بازي ميكنم، تو خودمم ،ولي به چيزي فكر نميكنم ،شايد نميتونم  فكر كنم، آخه كرم ها همه مغزمو خوردن و سرمو سوراخ كردن.احساس ميكنم يه نفر از پشت سرم داره به من نزديك ميشه، انگار از من ميترسه، فكر ميكنه هر آن بر ميگردم و پشت سرمو نگاه ميكنم، اما نميدونه كه من ديگه نميتونم برگردم.خيلي وقت پيشا منتظرش بودم، اما حالا هم كه اومده خوش اومده. كاش ازمن نميترسيد و ميومد روبه روم و به حرفام گوش ميكرد. كاش ميدونست چقدر مشتاق ديدنشم و چقدر بهش نياز دارم، به خودش به وجودش و به گوشش براي شنيدن حرفام.ولي اون از من ميترسه، ميدونم اگه بتونم برگردمو نگاش كنم حتما خودشو خيس ميكنه.

 دلم ميخواد  بهش بگم:" از من نترس، بيا يه لحظه كنارم بشين تا بهت بگم من چي كشيدم،چقدر تنها بودم، چقدر تو اين مدت كه برام قرن ها گذشته زير بار زمان له شدم،مصيبت ها و رنج هاي وحشتناكي رو پشت سر گذاشتم، تنم زخم خورده ي روزگاره.ميخوام ازون روزايي برات بگم كه يه گوشه ي خيابون افتاده بودم و براي لحظه اي توجه عابرين رو به خودم جلب ميكردم،بعضي ها ميگفتند طفلكي! ولي واسه اينكه خودشون گرفتار نشن، به سرعت از كنارم رد ميشدند،گرفتار چي نميدونم.بعضي ها بهم ميخنديدند و بعضي ها با پا لگدي بهم ميزدند تا بيفتم تو جوي آب تا اونا هر هر بخندن.

همه اينها رو ديدمو درد نكشيدم چون واسم مهم نبود،مهم يه چيز بود، مهم يه نفر بود، ولي بود حالا ديگه نيست خيلي زود گذاشت و رفت.و من دير فهميدم

هميشه با هم بوديم، صبح ظهر،شب، از وجود هم لذت ميبرديم با هم ميگفتيم با هم ميخنديديم، اصلا با هم فكر ميكرديم، همه به ما حسادت ميكردند،و من به خودم و داشتن اون افتخار ميكردم.هميشه به من بي دريغ محبت ميكرد بدون هيچ چشم داشتي، و اين من بودم كه قدر اون و محبت هاشو نميدونستم و مدام با نفهمي هاي خودم آزارش ميدادم،ولي اون مثل هميشه آروم متين كنارم بود و با لبخند دلنشيني جوابمو ميداد.اون مظهر ناز بود و من نياز،ولي نميدونم چرا هميشه من ناز ميكردم و اون....

يه روز مست و لا يعقل اومدم پيشش نشستم ، نگاهشو به من دوخت ولي حرف نميزد، سكوتش آزارم ميداد،تو نگاهش نه مهربوني بود نه ناراحتي، انتظار نداشتم اينجوري نگام كنه،سرم داشت گيج ميرفت،خواست بهم كمك كنه اما من دستشو محكم به طرز وحشيانه اي پس زدم،حالم بد بود خيلي بد،ميخواستم همه وجودمو بالا بيارم ،ازم خواست استراحت كنم اما من اينبار مثل ديوانه ها به سمتش حمله  كردم و اونقدر زدمش كه از هوش رفتم.ديگه هيچي نفهميدم....

وقتي به هوش اومدم ديدم هيچي نيست همه چي نابود شده بود،منم نابود شده بودم فكر كردم قيامت شده و همه چي تموم شده ولي اشتباه كردم اون تازه شروع يك زندگي بود زندگي بي هيچي حتي بدو ن خودم.خيلي سخته يك نفر خودشو خيلي راحت از دست بده و من خودمو از دست داده بودم."

كاش ميشد بياي و همهي اين حرف هارو بشنوي. ولي افسوس... . هنوز پشت سرمه يه چيزي از تو جيبش در مياره يه صدايي به گوشم ميرسه،انگار ماشه ي يه اسلحه رو ميچكونه، از ترس اينكه مبادا برگردم و صورت داغونو ترسناك منو ببينه دستاش شروع ميكنه به لرزيدن،من دارم با انگشتام باذي ميكنم...،

يك، دو، سه، تموم شد همه ي كرم هاي تنم به رعشه افتادند و سوختند.همه چيز تموم شد خيلي ممنونم ازت ناجي من!

يك نفر شورشي

|+| نوشته شده توسط یک نفر شورشی در جمعه بیست و ششم آذر 1389  |
 سلام بر حسين
اين چه خبر حزني است نهفته در نام تو كه بي اختيار ، دلها را ميشكند و اشك را در پشت پلكها بي قرار ميكند؟

اين چه غم شگرفي است كه تداعي خاطره ي جانگداز تو قلب ها را خواه نا خواه به آتش ميكشاند؟

اين چه سرّي است در نامت كه ذره ذره وجودمان را پر از حس عشق و معنويت ميكند.

مصيبت عاشوراي توست كه به تمام اين سؤال ها پاسخ ميدهد.

امروز روز عاشوراست و خورشيد نگران تر از هر روز طلوع ميكند.جنگ شروع شده است و زمان شاهد زيباترين فداكاري ها از باوفاترين ياران امام است كه تا ابد همگان آرزوي جايگاه آنان را خواهند داشت. فريادش را ميشنيدند: آيا مدافعي هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟آيا خداپرستي در ميان شما وجود دارد كه درباره ي ظلمي كه بر ما رفته است از خدا بترسد؟ آيا ياري كننده اي هست تا مرا ياري كند؟

آيا پاسخش را دادند؟

عاشورا پيام جاويد امام حسين (ع) است به تمام زمان ها كه هرگاه يزيد صفتاني آشكار شوند تنها راه نجات، پيوستن به امام زمان است و لبيك به نداي او: هر روز عاشوراست و هر مكاني كربلا.

اي خون خدا زداغ جان فرسايت

سوزد دل هركه هست سودايت

در شدت حزن يا اباعبدلله

روزي نبود چو روز عاشورايت

|+| نوشته شده توسط یک نفر شورشی در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389  |
 گربه ی من به خانه ی ما برگرد
چه روزهایی بود آن روزها....
آن روزها که بی صبرانه منتظرم بودی تا از مدرسه بیایم.من هم به این انتظار گرمت صمیمانه پاسخ میدادم و قبل ازینکه لباسهایم را عوض کنم به حیاط خانه  می آمدم و صدایت میکردم.از دور میدیدم دوان دوان به طرف بام ما می آیی و از نردبام به سمت حیاط شیرجه میزدی.دورم میچرخیدی و از من می خواستی نوازشت کنم.چقدر دوست داشتی دستم را روی پیشانیت بگذارم و تا امتداد دمت نازت کنم چه گرم و نرم و دوست داشتنی بودی هنوز هم دستانم گرمی موهایت را احساس میکند.
 بعد با آن نگاه مظلومانه ات که همیشه دوستش داشتم از من می خواستی تا تو را  به صرف گوشت یا پنیر یا ماست و.... مهمان کنم
آخ چقدر شیطنت هایت لذت بخش بود،دوست پر انرژی من ،کتی من،دلم برای صدای نازک و ظریف میو میو ات تنگ شده است.
از آن موقع چهار سال میگذرد از آن روز که مادرم دمپایی را به سمتت پرت کرد تا به سمت گوشت تکه تکه شده ی گوشه ی حیاط نروی، و تو برای همیشه رفتی.
 آخر تو که نمیدانستی نباید به آن گوشت ها دست زد تو که نمیدانستی ما شب مهمان داریم،تو که نمیدانستی من نمیتوانم تو را مهمان آن گوشت های خوشمزه کنم و تو که نمیدانستی آن چند روز من امتحان داشتم و وقت بازی کردن و غذا دادن به تو را نداشتم میدانم کتی جان تقصیر تو نیست تو بدون هیچ گناهی از مادرم که نه ،ولی از دمپایی کتک خوردی و دلت شکست و با خانه ی ما قهر کردی.تو دیگر نیامدی ولی من همیشه منتظرت بودم آخر شنیده بودم گربه های خانگی هیچ وقت خانه یشان را ترک نمیکنند.تو برای من اهلی شده بودی نمیدانم شاید من برای تو اهلی شده بودم.همیشه امیدوارم تا هیچ اتفاقی برایت نیفتاده باشد.میترسم نکند با گربه های ولگرد خیابان برای مقداری غذا درگیر شده باشی و آنها به طرفت حمله کرده باشند و تو به تنهایی نتوانسته باشی از خودت دفاع کنی. شاید هم به سراغ زندگی ات رفته ای و با بچه هایت جایی بهتر و مناسب تر را انتخاب کرده اید.که امید وارم همین طور باشد
|+| نوشته شده توسط یک نفر شورشی در چهارشنبه هفدهم آذر 1389  |
 
داشتم کتاب گفتگوهای تنهایی دکتر علی شریعتی رو میخوندم به این شعر زیبا از دکتر رسیدم تقدیم به همه کسانی که ره توشه ی زندگیشان پر تلاطم بوده است:

جای پای رهروی پیداست

کیست این گم کرده ره؟این راه نا پیدا چه می پوید؟

مگر او ازین سفر، زین ره چه می جوید؟

ازین صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟

به شهری بر کناره پاک هستی

به شهری کش بباران سحرگاهی

خدایش دست و رو شسته است

به شهری کش پلیدی های انسان این پلید افسانه ی هستی

نمیبینی؟ کنار تک درختی خشک

ز ره مانده غریبی رهنوردی بینوا مرده است

ودر چشمان پاکش، در نگاه گنگ و حیرانش

هزاران غنچه ی امید پژمرده است

و با دستی که بر دست اجل بوده است

بر آن تک درخت خشک

حدیث سرنوشت هر که این ره را رود کنده است

که:

"من پیمودم این صحرا،نه بهرام است و نه گورش"!

کجا؟ای رهنورد راه گم کرده

بیا برگرد!

معلم شهید دکتر علی شریعتی

|+| نوشته شده توسط یک نفر شورشی در جمعه دوازدهم آذر 1389  |
 دلتنگی امشبم
یک روز چیزی پس از غروب تواند بود

وقتی نسیم خورشید زرد را چون برگ خشکی

از دیوار رانده است

وقتی چشمان بی گناه من

از رنگ ابرها فرمان کوچ را تا انزوای مرگ

نادیده خوانده است

وقتی که قلب من خورد و خراب خسته

از کار مانده است

|+| نوشته شده توسط یک نفر شورشی در جمعه دوازدهم آذر 1389  |
 بدرود زندگی
آب قایقم را فتح کرده است

همه جا بوی غم میدهد

ترانه ی دلگیر نسیم

چنگی به دل بادبان نمیزند

دریای بی کران تنهایی مرا احاطه کرده است

و من تنها، بی کس و خسته از تقلای نجات خود غرق میشوم

میدانم که دیگر نگاه گرمت را نخواهم دید

و تنها دلتنگ طنین صدای روح انگیزت خواهم شد

|+| نوشته شده توسط یک نفر شورشی در چهارشنبه دهم آذر 1389  |
 ring my bells


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


Ring my bell, ring my bells

Sometimes you love it
Sometimes you dont
Sometimes you need it then you dont then you let go

Sometimes we rush it
Sometimes we fall
It doesnt matter baby we can take it real slow

Cause the way that we touch it's something that we cant deny
And the way that you move oh you make me feel alive
So come on

Ring my bell, ring my bells

You try to hide it
I know you do
When all you realy want is me to come and get you

You move in closer
I feel you breathe
Its like the world just disappears when you're around me oh

Cause the way that we touch it's something that we cant deny oh yeah

And the way that you move oh you make me feel alive
So come on

And ring my bell, ring my bells
 
I Say you want,I say you need
I can tell by your face you love the way it turns me on

I say you want, I say you need
I will do what it takes and I would never do you wrong

Cause the way that we love is something that we cant fight oh no
I just cant get enough oh you make me feel alive
So come on

Ring my bell, ring my bells

I Say you want, I say you need
I Say you want, I say you need
Ring my bell, ring my bells

این متن ترانه ای هست که خیلی دوسش دارم .امیدوارم خوشتون بیاد

|+| نوشته شده توسط یک نفر شورشی در سه شنبه نهم آذر 1389  |
 بعد از تو
با رفتن تو من از خودم طرد شدم

با غم ستاره ها همدل و همدرد شدم

هنوزم غصه ی تو آتش قلب سردمه

فصل پاییز دلم بدون تو زرد شدم

تن شب یخ زده از هجوم باد

بی تو من سایه شبگرد سدم

وقتی رفتی سوختم از دوری تو

قطره اشکی پر از درد شدم

لحظه ها معنی ومفهومی نداشت

بی کس و غریبه ام از زندگی سرد شدم

|+| نوشته شده توسط یک نفر شورشی در سه شنبه نهم آذر 1389  |
 
ای همزاد پاییزی من تو که به آتش میکشی تمام بندها را به یاد گل سرخی باش که شرمگنانه پاییز را رنگ میزند.

|+| نوشته شده توسط یک نفر شورشی در شنبه ششم آذر 1389  |
 
 
بالا